خرید بک لینک
به بوی آن می شد آب روشن و صافی چو مست سجده کنان می رود به سوی بحار ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز ز تف این می آتش فروخت خوش رخسار وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز حیات سبزه و بستان و دفتر گفتار چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش نبات و مردم و حیوان نتیجه این چار چه بی هشانه میی دارد این شب زنگی که خلق را به یکی جام می برد از کار ز لطف و صنعت صانع کدام را گویم که بحر قدرت او را پدید نیست کنار شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم چنانک اشتر سرمست در میان قطار نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید ز مستی که کند روح و عقل را بیدار ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کند از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار کجا شراب طهور و کجا می انگور طهور آب حیاتست و آن دگر مردار دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار دلست خنب شراب خدا سرش بگشا سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی برآید از سر خم بو و صد هزار آثار اگر درآیم کآثار آن فروشمرم شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریم چو گشت وقت فروداشت جام جان بردار درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی که آفتاب از آن شمس می برد انوار 1136 نبشتست خدا گرد چهره دلدار خطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار چو عشق مردم خوارست مردمی باید که خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شوی ولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار تو لقمه ای بشکن زانک آن دهان تنگست سه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار به پیش حرص تو خود پیل لقمه ای باشد تویی چو مرغ ابابیل پیل کرده شکار تو زاده عدمی آمده ز قحط دراز تو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزی گهی سیاه کنی جامه و لب و دستار به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخ مگر که بر تو نهد پای خالق جبار

برچسب: نویسنده: morad تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت: 10:04

صفحه بندی